یادم نیست

تو صبوري نمي دانستي از روز اول
 به تكاملت رحم نكردي
 تا روز اوج در پيله نماندي
 ناله تمنايت به كدام گوش رسيد
 كه پيله ات را زود هنگام برايت گشود
 نمي دانم
 اما شفيره اي شدي نيمه بالغ
 با چشمهايي كه زودتر ديد و چشيد
 با بالهاي سرد به هم چسبيده
 و دلي تا ابد بي تاب
 آرزوي پرواز لابلاي خاطر بي قرارت خواهد ماند
 تو آخر صبوري نمي داني
 كنار دلت نشسته بودم كه برايت روياي آبي بسازم
 رنگ همخوابي آسمان و دريا
 چشم هايت را بستي
 دستهايت را مشت كردي
 نفس هايت منجمد شد
 گرماي نگاهم را صبوري نكردي
 آخر نمي دانستي
 در نيم پيله خشكيده ات،شفيره اي خواهي ماند
 تلخ و رنجباره
 خيره به حسرت روياي در خواب نديده
 معلق در سايهء بي همنشين خودخواهي
 بي هيچ فصلي از بلوغ
 خواهي ماند
 بيهوده منتظر تنها
...

No comments:

Post a Comment