خواب غریبی دیدم، نشسته بودم روی پله های سرد تردید
ناگهان تمام چراغها خاموش شد
و سکوتی تاریک ، چون وحی
به تمام قلبم جاری شد
آخرین ستاره در آخرین وزش باد
بر باد رفت
و کفشهای بدون بندم
با خمیازه ای طولانی، نمی دانم کجا گم شد
خواب دیدم، قلبم چشمهایش را بست
و خوابید
برای همیشه خوابید
و ترا از یاد برد
و خودش را
و مرا
خدایا
چه مهربان، چه عاشقانه تمام هستی مرا از همه چیز تهی کردی
آنقدر تهی ، که هیچ تعبیری برای هیچ خوابی نیست
No comments:
Post a Comment