بهای دوستی

بادبادکت به حریم باد اگر برسد
هر حرف ِهر واژه قناری عاشقی خواهد بود
که سر شاخه های بکر درختان جوان را
به ترانه هایی از گلوی تو شیدا می کنند
.
.
.
نغمه هایت را که باد ببرد
جنگل شیفته به آسمان چنگ میزند
هر ذره ات بر درختی آواز می خواند


بی دلیل نیست
که موج کوتاه یک لبخند
کیلومترها را می پیماید تا به انحنای مخمور نگاهت بنشیند
.
.
.
بی دلیل نیستند
اینهمه ذرات، آغوش به آغوش
که سر انگشتانشان طنین نفسهایت را نقاشی میکنند
تا کوه ها و جاده ها و دیوارها بخار شوند
تا هیچ نماند میان تو و انعکاس نگاهت
جز چشمان خیسی که بی دلیل آیینه ات نشده
.بهایی ست که پرداخته میشود
.

یادم نیست

تو صبوري نمي دانستي از روز اول
 به تكاملت رحم نكردي
 تا روز اوج در پيله نماندي
 ناله تمنايت به كدام گوش رسيد
 كه پيله ات را زود هنگام برايت گشود
 نمي دانم
 اما شفيره اي شدي نيمه بالغ
 با چشمهايي كه زودتر ديد و چشيد
 با بالهاي سرد به هم چسبيده
 و دلي تا ابد بي تاب
 آرزوي پرواز لابلاي خاطر بي قرارت خواهد ماند
 تو آخر صبوري نمي داني
 كنار دلت نشسته بودم كه برايت روياي آبي بسازم
 رنگ همخوابي آسمان و دريا
 چشم هايت را بستي
 دستهايت را مشت كردي
 نفس هايت منجمد شد
 گرماي نگاهم را صبوري نكردي
 آخر نمي دانستي
 در نيم پيله خشكيده ات،شفيره اي خواهي ماند
 تلخ و رنجباره
 خيره به حسرت روياي در خواب نديده
 معلق در سايهء بي همنشين خودخواهي
 بي هيچ فصلي از بلوغ
 خواهي ماند
 بيهوده منتظر تنها
...

!! همیشه

شب از نیمه گذشته
ازچه چشم نمی بندی؟
به لای لای من دل بسپار
ترانه ای برایت ساخته ام
جاری، سپید ... گرم
با صد نوای دل انگیز
ترانه ام درخت ندارد... ستاره و زلال چشمه ندارد
عطرش نفس هایت را گرم میکند و چشمهایت را مست، گرچه شکوفه ندارد
شب از نیمه گذشته
ترانه ای ساخته ام برایت که قرض و وام ندارد
تنها تپش های مشتاق قلبم است، که لحظه لحظه های تورا می ستاید
آه ستاره ء مکرر
از چه چشم نمی بندی؟
چشمهایت که باز باشند، نورها به رقص شوخناک با نگاهت، اشکم را به آتش می کشند
چشمهایت که خواب نباشند، هزار ترنم موسیقی وحی میشود، به پاره پاره های به جا مانده از قلب من
از زخمهء نسیم، به چنگ مژگان ِ پنجه در هم کشیده ات
سالهاست شب از نیمه گذشته...سالهاست، از لای لای من و ناز چشمهای نیم باز تو
از عاشقانه های این نفس ها که دمادم به حیلهء خواب میخندند
از این فسانه ها که می وزد از نوشخنده های تو تا همیشه ء من....تا همیشهء این واژه ها، این ترانه ها
سالهاست گذشته
از چه چشم دوخته ای به سر انگشتهای من؟ بخواب
با من نوازش همیشگی ست
سحر که بیاید، از عطر باران بوسه هایم آسمان خوشه خوشه شکوفه کرده.....بخواب

یکی از همین روزای نه خیلی دور

مهتاب
بر سطح مواج ِ دلم ، نور می پاشد
امشب، در دایره های کوچک اندیشه محصورم
انگار
کسی دور دست و دور از دست، با دل انگشت مهربانش
بر سکون مردابی ام تنلگری زد و رفت
من به خوی خدای بارگی ام سخت معتادم
به دار زدن غریزه های بودنم، وقتی که غمگینم
و به این جلبک ها که در لجن های نافرمانی ام رشد می کنند
و کسی
کسی که وزید و عبور کرد و رفت
فواره های کوچکی به چشمهایم هدیه کرد
که حبابهای نازک رنگی اش خواب تاریکم را کـُشت
هااااه
کاش یک گاوآهن بزرگ زنگ زده از تمام زندگی ام عبور کند
تا از شیارهای تازه ام کرمهای غنوده بیرون بریزند
و طعمه پرندگان گرسنه شوند
یادم آمد که گرسنه ام
دلم لک زده برای یک دل سیر بوسه

یکی از همین روزای نه خیلی دور

می آیی، می دانم
می دانم که می آیی
با دستان غارتگر داغت
می آیی وخشکیدهء منتظری به نام من را
چنان می سوزانی
که خاکسترم بر تمام دیوارهای بی تفاوت می نشیند
دیوارهایی که تکیه گاهی نشدند
به گاه بی تابی ام
قلبم به اسمت می تپد
می دانم که قدم می گذاری به چشمانم
چون عوض شدن ِ فصلی کهنه
که رنگا رنگِ رویاهای نیمه تمام
یکباره رنگ ببازد، به رنگ جاودانی تو
آه شیرین ِخوشگوار ِ بی رنگ
میدانم که در آغوشم خواهی کشید
تا التهاب ذره های سرگردانم فروکش کند
تا عطر خوش ِ خاک باران خورده و خیس
مشامم را بنوازد
تا حیله های فریبانهء روزگار رنگ ببازد تا اشکهایم در نیمه راه گونه های تفدیده
تبخیر شوند
تا اندیشه های ویرانگرم
چون برگهای پوسیدهء آفت زده

ناگهان زیر پایم فرو ریزد
تا عریان شوم
عریان، که تمامی ام را در کام خود کشی
معشوق ِ سرخ روی ِ دلنواز ِ تپنده
مرگ مرگ روشن ِ رویایی ام
میدانم که می آیی
ولی آخر ای تنها به جا مانده از خیل آرزوها در دلم 

......
دیگرم تاب جدایی نیست" 
"دیگرم یارای ماندن تا بیایی نیست 
. .. 
ن ی س ت

دی هشتادو نه

آنچه میان من و تو فاصله است
نه بر باد می رود
نه بر خاک می ریزد
نه از یاد می رود
باید بسوزانیمش
تا به هم بیامیزیم
آتش را بیافروز
.

دی هشتاد و نه

در هجای ساده لبخندت
دلم به باد میرود
 و عشق کوچکی
بر روحم جوانه می زند
 برای چیدن بوسه هایم بیا
 بیا
 بیا قبل از اینکه کلاغها به خانه برگردند

دی هشتاد و نه

شک دارم
دانه های درشت باران
که از دوردست آسمان می چکد
تقطیر عاشقانه های دریا و خورشید ست
یا اشکهای فرشته های دل شکسته ء لال
و آفتاب
از نوازش سرانگشتان مهربانش
دل چسب شده
یا ناتوانیش در به آتش کشیدن
و زمین
آغوش پر عطوفت رویاننده ایست
یا بغض پر کینهء مکنده ای
شک دارم
به آدمها
به لبخند ها
به نوازش ها و حرف ها و وعده ها
 به تو
شک دارم
به بودنت... وقتی کنار منی
و بودنم برای تو
وقتی کنارم نیستی
و خودم
که این تردیدهای زاینده را
تا کی
تا کی تاب می آورم
تا کی؟

آذر هشتاد ونه


چقدر وقته که آرامش نیست
زندگی همیشه قوانین عجیبش رو داره
چیزهای همیشه هست
وچیزهایی اغلب نیست
اما روزها بی تفاوت به خواسته های ما میگذرن
و ما هرگز یاد نمی گیریم که چیزهایی رو بخواهیم که هست
....
عجیب دلم یه آبشار بزرگِ  بزرگ ِسرد میخواد
و یه عالمه تنهایی
برای خیس ِخیس ِخیس شدن
و با صدای بلند گریه کردن
روی سنگهای خزه بسته زانو زدن
و از ته دل،با تمام قدرت کمی آرامش آرزو کردن
....
کاش آغوشت صادقانه بود
و بعد
هیچ چیز دیگه ای در دنیا مهم نبود
باور میکنی
!!! هیچ چیز

آذر هشتاد و نه

دلم را به جادوی نگاهت تکیه داده ام
و شانه های عریانم می لرزند
در من هراس زاده شده
از بادهایی که می وزند
بی هیچ گفتگویی، ناگهان می وزند
و بوی پاییز طلایی
تپشهایم را بر خاک می ریزد
اشکهایم همنوای باران فرو می ریزند
و گونه های پر عطشم می سوزند
در من هراس شعله می کشد
از هرصدایی که شبیه گامهای تو باشد
گامهایی که می روند
گامهایی که هیچ وقت، به پیمودن یک مسیر
عادت نمی کنند
با لبخند می آیند و با لبخند
ترک می کنند
گاهی خیال میکنم، در انتهای تمام فصلها
به آغاز آوار پاییز می رسم
و در انتهای تمام روزها
به هق هق تنهایی
و پایان هر بوسه منتظرم که بگویی
!!!! خداحافظ 
در من هراس قهقهه می زند
و زانوان لرزانم، تسلیم می شوند

آبان هشتاد ونه

گامهای کوتاهی
ترا از دل ِ  آسمان رویاها
به حریم آغوشم کشاند
و نفس تنگی هایم را
! درشعله ء بوسه هایت سوزاند
حضور مختصری
انتظارهای کشدار شبانه ام را
به خندهء خفهء نیمه شبی
! پایان داد
...
نگاه های گذرا
در امتداد کوچهء زل زدن های طولانی
و جمله های تک حرفی
مقابل آن سوالها...آن همه سوالها
هااااااااااااااااااااااه
دنیا جنون سرعت دارد
و ماه هم انگار
!یک شب کامل در آسمان نمی ماند
معشوق وقت ندارد
و عشق هم... ساعتی بیش نمی پاید
...... من باید کمی زودتر
نه
من باید به دنیا نمی آمدم

شهریور هشتاد و هشت

از ترانه خسته ام
برو
از شراب و مستی و نگاه تو
از خدای سخت مهربان
آرزوی عشق
از تمام واژه های گرم و سرد و روزهای دیرباور ِعجول
خسته ام
از سیاهی شب و ستاره ها
چشمک و نسیم و عطر یاد بوسه ها
.....................
نه، نگاه کن
این همه که من به پای قصهء تو ریختم
اگر نبود
خالی از شراب و بوسه و ستاره ها
خالی از نوازش ونسیم و گریه ها
این تمام رنگ و نقش صورتی که روز وشب
چو سینه ریز
به گردن مرمرین خالی ات
آویختم
اگر نبود چه بوده ای؟
جز عروسکی شکستنی،با دو چشم هرزه کبود چه میشدی؟؟؟
خب، نگاه کن
ناگهان دلم بزرگ شد
پیر و خسته و بزرگ
فرصتی برای قصه نیست برو

مرداد هشتاد و هفت


برای تو
درنگ کن ، دوستم
چقدر تند ورق می زنی صفحه های سپید و خالی از خاطرات ِ این روزهای عجول را
چقدر سرد و ساکت و خاموش
این فصل تازه ء من با شروع تو، بهار نیامده پاییز می شود؟؟
در سطر اول ِ صفحه اول
من در خطوط سبز روشن اولین بوسه مانده ام
مبهوت
این برگهای خالی بی نقش را ورق نزن
دفتر به نیمه رسید...نیمه یعنی شروع سرازیری و زوال
با روزهای کوتاه
انتظارهای بلند
حرفهای جویده ء نیمه کارهء بی هیچ پاسخی
و رد پاها....رد پاها که هر روز محو تر می شوند
و رد انگشتهای من که بیهوده می وزند
مثل نسیم شمال بر شاخه های یخ زده بیهوده می وزند
و برق این خطوط یکنواخت ممتد بی واژه ، بی بوسه ، بی نگاه
دلم را می خراشد
مثل برق برف یکدست روی دشت مسطح
انگار ناگهان پیر شدم
ناگهان تمام شد کتاب
می رویم زیر چاپ.....تنها با دوسطر سادهء کوتاه
یک بوسه در شروع صفحهء اول
یه بوسه شاید، صفحهء آخر
و یک مشت صفحهء سپید لرزیده در حسرت کلام
درنگ کن
می خواهم یک خط بنویسم این میانه ها
.......... د و س ت ت د ا رم

تیر هشتاد و هشت

صدای پایش بی اختیار به جنون می کشاندم
  باران را می گویم
من از هر ریشه ای تشنه ترم این روزها
چون هسته شفتالو، پر ترک، منتظر
شوریده می شوم تا شسته شوم
او می تازد و من می رقصم
پنجه در پنجه های وحشی جستجوگرش
پای می کوبم بر خاک مرطوب باران زده
چون نوعروسان شوی مرده
با ساقهای مرمرین برهنه
، رنگین به نقش حنای زمین
فرو ریخته ، پایان یافته در آغاز
با شانه های عریان، گیسوان رها، دستهای گشوده
تلخ تلخ تلخ شیدا
مدهوش
برباد رفته
  تاباد کولی دیوانه وار در جامه ام بپیچد
تاهر آنچه مانده از پیکرم برباید
  تاهر چه بر خاطرم نشسته از سالهای جوانی
هر چه عشق
  هرچه اندوه
برباید
  من اینجا می مانم تا هم آغوشی تند ِ باد عریانم کند
من در پایان خویشم
می مانم تا ناگهان، تمام آنچه در دل پرورانده ام فرو ریزد
  تا خاک سرد حریص ،نقش انگشتانم را ببلعد
  تا قطره های باران، بر ذره هایم ریشه کند
  تا روحم به آسمان فریاد بکشد
سرانگشتهای براقش را
به انتهای آبی آسمان بند کند
  تا کشیده شوم از دل خاک
به چشم خیس آسمان
دیگر از تنهایی نمی ترسم
تار عنکبوتهایم
پیش از آنکه چون سینه ریز الماس درخشان شوند
فرو میریزند
پاکیزه ام کن باران
  پاکیزه ام کن، از جنون فرزندان بی روی خاک
از دوستهای کاغذی ....عشق های کاغذی
پاکیزه ام کن از حلقه های زنجیرهای کاغذی
ازاینهمه اشتباههای مکرر هر روز
مشامم را به وعده خویش بنواز
بوی خاک
بوی بادام تلخ
تلخ چون طعم بوسه های دور
انگشتانم هوش مرطوب خاک را می نوشند
دل خاک را می درند
  چاله ای به قد قامتم
من در پایان خویشم
در آغاز تولد
همین جا زیر این بارش مدام مدفون می شوم
تا از نو شروع شوم

تیر هشتاد و هشت

دوست داشتن معادله سختی نیست حسی رقیق و ناگهانی که نیست و ناگهان می بینی که هست، بی مقدمه و چرا و اما تعریف و توضیح نابودش میکنه، وقتی هست....فقط هست، حتی اگر تو نباشی ، گوش نکنی، باور نکنی ...حتی اگر تو دوست نداشته باشی دلم بارانی شد. وقتی اندوهت رو حس کردم که روی شونه هات نشسته بود، وقتی که چشمای خیسم رو به زبون آوردم ، برای رفتن درنگ نکردی. صدای خدا حافظی به گوشم رسید اما صدای پاهات نه....پرواز کردی؟؟

فروردین هشتاد و هشت

ضرب آهنگ روزها تندتر شده 
مثل تپش هاي قلبم 
مثل گامهاي تو 
كه مي روي و مي روي هميشه مي روي

بي هيچ توضيحي يا تاملي
انتظار روز آخر در ذهنم انگار چيزي ست، تلخ و چغر
ميان دندانهايم كه شب و روز
به هم ساييده مي شوند

دهاني كه تمام رنجها را مي جود

تا كسي به لبخندش شك نكند
تا به رفتن هاي بي دليل خرده نگيرد

تا شيارهاي چروكيده كنار چشمانش از اشك نسوزد

تا خيلي چيزها
تا اين تپشها ميان چند تكه استخوان مدفون شود 
تا خيلي حرفها

تا هيچ گله اي نباشد و هيچ پايي نلرزد
اين روزها مي دوند
...با اضطراب و بيدارشبي هايي مكرر
اين روزا دهانشان كج شده ،‌بس كه به روي من دهن كجي كردند
اين روزها با گامهايي سخت استوار و بلند
به انتهايي سر ميكشند
كه پايانش سالهاست كه مرده است

مهر هشتاد و هفت

خواب غریبی دیدم، نشسته بودم روی پله های سرد تردید
ناگهان تمام چراغها خاموش شد
و سکوتی تاریک ، چون وحی
به تمام قلبم جاری شد
آخرین ستاره در آخرین وزش باد
بر باد رفت
و کفشهای بدون بندم
با خمیازه ای طولانی، نمی دانم کجا گم شد
خواب دیدم، قلبم چشمهایش را بست
و خوابید
برای همیشه خوابید
و ترا از یاد برد
و خودش را
و مرا
خدایا
چه مهربان، چه عاشقانه تمام هستی مرا از همه چیز تهی کردی
آنقدر تهی ، که هیچ تعبیری برای هیچ خوابی نیست

مهر هشتاد و هفت

ساعت یک ضربه نواخت
یک ساعت
یک شب
یک عمر مانده به آخر
در سکوت مطلق این عمر، یک زن
طنین نفسهای سرد بی همنفسش را
سوت می زند
انگار، تصنیف های عاشقانهء ناتمامی را
که سالهاست لابه لای سیم های ساز کهنه جامانده
به خاک می پاشد
شب با بی خیالی تمام به صبح می رسد
و خوابهای بی تعبیر فراموش می شوند
آه ای پیامبر خسته، پیام آور بی اعجاز
وقتی خمیازه ات را کشیدی به من بگو
آیا
مرگ هم یک اتفاق بی رویا نیست؟؟؟

بهمن هشتاد و شش

هر صبح
قبل از ناشتایی وکارهای روزمره
با چشمانی هنوز از خواب نیم باز...می خزد
در تاریکی افکار همیشه تیره اش
چون عنکبوتی آرام
خاموش
با شهوت تنیدن تار های تازه
دامش را پهن میکند...چند رج کافی ست برای  امروز؟
چند لرزه شادی هست که باید صید شود؟
چند اشک هوس کرده برای اول صبح؟؟؟
برای جمع کردن این همه بیهوده
قارقار شکمش اگر نبود
 شاید میان تارهای خودش صید میشد

دی ماه هشتاد و شش

دلم

شمع كوچك لرزانيست

گوشه قبرستان كوچك متروكي

با اشكهايي كه بايدپنهان بماند

تا خاطر نازكت آزرده نگردد

.....
با اينهمه اندوه مكرر

بر آسمان ابري خاطراتت

ستاره ء رصد نشده اي باقي خواهم ماند

تا ناز خواب ِنيم شبت آشفته نباشد

و هر صبح

تو هم روايت كني

قلبهايي را كه فتح كردي

تا
 خرد كني

دی ماه هشتاد و شش

كاش باد قدرت داشت

اندوه رنگ باختنت را

چون برگهاي پوسيده و رنگهاي پلاسيده از دلم بزدايد

كاش باران قدرت داشت

رنگ فريبكاري چشمانت را

از خاطرات روزهاي دورم

 چون غبار از پيكره سنگي مجسمه اي بشويد

كاش من قدرت داشتم

تو را برهنه ببينم

آنچه كه هستي

تا دوستت نداشته باشم

دی ماه هشتاد و شش


لك زده دلم براي مرگ

طنابي مي بافم
دانه دانه
رج رج
يكي من
يكي مرگ
سياه در سياه
لك زده دلم براي تو
زنجيرها را در دلم مي شكافم
دانه دانه
رج رج
يكي تو
يكي اندوه
يكي تو
يكي خشم
يكي تو
يكي توهين
يكي تو
يكي ناسزا
يكي تو
يكي انتظار
يكي تو
باقي همه خاكستري چركمردهء دروغهاي تو
باقي همه خاكستر باورهاي من
واي ي ي ي
چه نقش تو بافته بودي از خودت در تمام من

دی ماه هشتاد و شش

براي گريستن شانه اي نيست

از اول هم نبود

نه شانه ای
نه بهانه ای
نه عشوه ای
تنها توهمی بود و آرزویی که شب را به تنگ صبح می چسباند
همه رویا ها و خوابها را که جمع می کردی

به قدر یه سلام و لبخند کش نمی آمد
.
.
.
ما سالهاست که می خواهیم برویم

افسار واژه بازیمان را دخیل بسته ایم به پنجرهء خدا
تا پیر شویم

خدا هم چشمش می لغزد این طرفهایی که ما هستیم
.
.
.
گفتی زمان پیرترین مان را نیز می شناسد؟

.
.
.
از اینهم پیرتر؟

نسیمی که نمی وزد
زمان نکند پشت پنجره خدا ماسیده؟؟؟

بهمن هشتاد و شش

دلم تنگ شده
تنگ مثل قلب کوچک گنجشک در سرما مونده
مثل آرزوهای جوانهء زیر برف یخ زده
مثل دلت که تنگ ست برای جا دادن به من
دلم تنگ شده .....می فهمی
آفتاب پشت پنجره سرده... درست شبیه دستهام و اشکهام و واژه هام
یاد صدای خنده های تو
این شب تاریک بی ستاره و بی خوابی و آرزوی مرگ
و خدایی که نیست....نیست....کنار قلب بی قرار من نیست
دلم تنگ شده
هیچ چیز شبیه خودش نیست
جز تو که مثل همیشه مغرور و ساکت و مغمومی
هیچ چیز حتی خودم
و حتی این دلتنگی هم
امشب دلم برای تو و خواب مرگ بی قراره
برای فقط یکبار ....فقط یکبار دیگه صداتو شنیدن و رفتن
فقط یکبار
فقط یکبار

فروردین هشتاد وهفت

در زلال نگاهت شسته شد
فرو ریخت هر چه خاک و خاکستر اندوه بود
بر تاق مژگان خسته ام،ببار ...ببار ای هجوم بارانی نیاز
تا به شیار های خشک تنم سبز شود ،حضور لغزان بهار
چو قاصدکی لرزان بنشین به التهاب گونه تبدارم، به التماس نوازش چشمانم
که بوی شکستن بگیرد این پیله ء سالها تـنیده به تنهایی
آه که لحظه ِلحظه ی مستی در نگاهت آشناست
انگار پیش از این شبی، جام چشمانت را با خدا نوشیدم،
از کدام جام سرریز شدی مسیحای من،
که به زانو درآمده ام مست؟
بیا
ببوس طرح ترکیدهء لبانم را
طعم لبت طعم نوبرانه عشق است به کام از حسرت خشکیده دلم
در این روزگار سختِ سخت
مسیحای من
طلوع کن که سخت گلاویز ِ شب مانده ام به راه تو
بیا

اردیبهشت هشتاد و هفت

تو مرا نشنيدي
تمامي مهرم سرريز شد از التماس چشمانم
همچنانكه در تماميت بي مهريت فراموش شدم
تو مرا نديدي
تارهاي سپيد روزهاي انتظارم را قاب گرفت
همچنانكه در روزهاي بي تفاوتيت ترانه هايم سپيد ماند
تو مرا نخواندي
ريشه هايم به جهنم مركز زمين رسيد
و سرانگشتهايم به قلب بهشت آسمان
تا هر آتش بود بر بوسه هايم بريزيم
و هر چه خوشهء ستاره به گيسوانم بياويزيم

تو
گذشتي
نديدي
نخواستي
ندانستي

.
.
.

تو نتوانستي

مهري كه سرريزشد التماس چشمانم


و فرو ريخت


چنانكه از بي مهري بي نهايتت تمام دلم فرو ريخت


تو مرا نشناختي


تارهاي سپيد نقش سالهاي انتظارم را قاب گرفت


چنانكه از جاي خاليت تمام شعرهايم سپيد شد

تو مرا شكستي
ريشه هايم به مركز زمين رسيد


و دستهايم به قلب آسمان


بهشت و دوزخ را برايت گستردم


در خوان بوسه هايت خاكستر شدم


گذشتي


نديدي


نخواستي


ندانستي .
.
.
تو

نتوانستي

اردیبهشت هشتاد و هفت

از یگانگی تا بیگانگی
تفاوت
هجای ساده ایست
مشترک میان بمان و برو
دهانم قفل شده
به چشمانت می اندیشم
و سکوتی که بر امتدادش اصرار میکنی