آذر هشتاد و نه

دلم را به جادوی نگاهت تکیه داده ام
و شانه های عریانم می لرزند
در من هراس زاده شده
از بادهایی که می وزند
بی هیچ گفتگویی، ناگهان می وزند
و بوی پاییز طلایی
تپشهایم را بر خاک می ریزد
اشکهایم همنوای باران فرو می ریزند
و گونه های پر عطشم می سوزند
در من هراس شعله می کشد
از هرصدایی که شبیه گامهای تو باشد
گامهایی که می روند
گامهایی که هیچ وقت، به پیمودن یک مسیر
عادت نمی کنند
با لبخند می آیند و با لبخند
ترک می کنند
گاهی خیال میکنم، در انتهای تمام فصلها
به آغاز آوار پاییز می رسم
و در انتهای تمام روزها
به هق هق تنهایی
و پایان هر بوسه منتظرم که بگویی
!!!! خداحافظ 
در من هراس قهقهه می زند
و زانوان لرزانم، تسلیم می شوند

No comments:

Post a Comment