شهریور هشتاد و هشت

از ترانه خسته ام
برو
از شراب و مستی و نگاه تو
از خدای سخت مهربان
آرزوی عشق
از تمام واژه های گرم و سرد و روزهای دیرباور ِعجول
خسته ام
از سیاهی شب و ستاره ها
چشمک و نسیم و عطر یاد بوسه ها
.....................
نه، نگاه کن
این همه که من به پای قصهء تو ریختم
اگر نبود
خالی از شراب و بوسه و ستاره ها
خالی از نوازش ونسیم و گریه ها
این تمام رنگ و نقش صورتی که روز وشب
چو سینه ریز
به گردن مرمرین خالی ات
آویختم
اگر نبود چه بوده ای؟
جز عروسکی شکستنی،با دو چشم هرزه کبود چه میشدی؟؟؟
خب، نگاه کن
ناگهان دلم بزرگ شد
پیر و خسته و بزرگ
فرصتی برای قصه نیست برو

No comments:

Post a Comment